X
تبلیغات
احساس، عشق، دوستی، محبت، اشعار عاشقانه JavaScript Codes
داستان هایه عشقی ، مطلب هایه عشقی ، فراق و جدایی ، مرگ و زندگی
JavaScript Codes

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

    چهره ام هرگز پريشاني نداشت

        كــــاش برگ  آخر تقويم عشق

            خبر از يك روز باراني نداشت

                كاش مي شد راه سخت عشق را

                    بي خطر پيمود و قرباني نداشت

                        كاش ميشد عشق را تفسير كرد

                            دست و پاي عشق را زنجير كرد


برچسب‌ها: عاشقانه, شعر, غمگین, سوزناک, جدایی
قلم زده شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392 در ساعته 14:9 توسط من یعنی میلاد |

از من تا تو

 

از من تاتو برگ ریزان پاییز با شاخه هایی شکسته

 
پراز آرزوهای بر باد رفته

 

ازمن تا تو یک آسمان برفی، رها ،هراسان،سردرگم
 


بانفس های سرد بیشمار...



ازمن تا تو یک دنیا بغض خفته ،یک سبد دلتنگی ،



و چشم های خیس


ازمن تاتو پنجره ای بسته روبه دیوار ،



ساحلی بی موج ،فریادی در گلو.



ازمن تا تو شمع هایی سوخته،چشم هایی به در دوخته.



ازمن تا تو لب هایی عاری از لبخند ،



اشک هایی جاری بر گونه ،زخم هایی کاری بر جسم و دل.



ازمن تا تو پاهایی ناتوان و دست هایی منتظر



از من تا تو
دردهایی در کمین و تقدیری مبهم



از من تا تو
هراس های بی پایان ...
 


وازمن تا تو  شعرهایی  بی وزن

برچسب‌ها: شعر درناک, شعر غمگین, شعر دلتنگی, دلتنگی های من
قلم زده شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 در ساعته 19:14 توسط من یعنی میلاد |

سلام مجدد

بعداز یه وقفه طولانی بر گشتم سعی میکنم ماهی یه آپ داشته باشم

همه ی از اونایی که تو این مدت که نبودم بهم سر زدن ممنونم. دوستون دارم.

برای این ماه یه شعر از استاد شهریار آپ می کنم

الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی

چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

چه طرفی بست از این جمعیتْ ایران، جز پریشانی

چه داند رهبری، سر گشتۀ صحرای نادانی

چرا مردی کند دعوی کسی، کو کمتر است از زن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟


2

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


3
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی

به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی

چرا بیچاره ای و مشدی و بی تربیت باشی

به نقص من چه خندی، خود سراپا منقصت باشی

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


4
گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی

به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی

اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


5
به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل

فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل

چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل

تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


6
بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم

عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم

چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


7
چو استاد دغل، سنگ محک بر سکه ما زد

ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد

چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


8
چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


9
چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد

چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد

هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


10
تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود

کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود

کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان پنبه، نه تیری ماند و نی جوشن

 

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
11
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان

نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان

مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

جسارت به دوستان تهرانی عزیز نباشه


برچسب‌ها: تهران و تهرانی, شعر در مورد تهران, شهریار, استاد شهریار, شعر استاد شهریارر
قلم زده شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 در ساعته 14:23 توسط من یعنی میلاد |

نمیبینی؟

زبانم را نمی فهمی ، نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمان مگر طرز نگاهم را نمی بینی

گناهم چیست جز عشقت ، روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه ، چشم بی گناهم را نمی بینی

سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی

دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد
اگر دوری ز آغوشم ، نگاهم کام می گیرد
مرا گر مست می خواهی ، نگاهت را مگیر از من
که دل از ساقی چشمان مستت جام می گیرد

سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
قلم زده شده در شنبه سوم دی 1390 در ساعته 23:59 توسط من یعنی میلاد |

جدایی ، مرگ

ما دوتا با هم بودیم

توخنده ها تو شادی ها

توی غم و تو غصه ها

کنار هم شاد بودیم

هیچکی نبود همتای ما

من با تو زنده بودم

برای تو می جنگیدم

اگه یه روزی نبودی

بدون تو میرنجیدم

لحظه شماریهام برای دیدنت

برای لحظه ی خندیدنت

برای دیدن چشات

برای رنگ اون موهات

آخه تو ماله من بودی

چی شد یه هو خسته شدی

دور شدی

مثل یه پنجره بسته شدی

رفتی ومن تنها شدم

بدون تو مرده شدم

آب شدم

خاک شدم

اشکی غلتید به روی گونه ام

ز زندگی ام خسته ام

برای پرواز آماده ام

چشام خیس دفترم خیس

دگر وقتی برای ماندن نیست

حال نه جای دلتنگیست

بی صدا باید خفت

باید مرد


8/8/86

قلم از خودم

قلم زده شده در شنبه هشتم مرداد 1390 در ساعته 22:19 توسط من یعنی میلاد |

نامه

سلام یه نامه ی بی عبور

اومده از راه دور

بهت بگه مهربون

نشو تو نا مهربون

صدات نمیاد دیگه

نگات و من ندیدم

دلم می خواد دوباره

کنار تو بشینم

عزیز مهربونم

همیشه هم زبونم

تویی آرومه جونم

تویی ورد زبونم

تویی دعای شبهام

تویی خورشید روزام

غروب نکنی یه وقتی

عمرم میره به سختی

به هوا دیدن تو دیشب

رفتم در خونتون

چی دیدم من ، وای خدا

خالی شده خونتون

هیچکی نبوده اونجا

بودم غریب و تنها

توی سکوت  شبها

صدای ناله هامو فقط خدا میشنوه

بغض توی صدامو فقط خدا میشنوه

خدای نازنینم

از همه جا رونده ام

از همه درمونده ام

عاشقم و ندارم

به جز تو من مونده ام...


(قلم از خودم)

قلم زده شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389 در ساعته 11:6 توسط من یعنی میلاد |

دار

در کوچه های شب قدم میزنم

در تاریکی سرد قدم میزنم

خسته و بی کس وبی صدا

در اقیانوس غم قدم میزنم

در تار و پود قلبم نقشی نبود

شیشه ی تنهایی ام را سنگ میزنم

شیشه ی تنهایی گویی ز آهن است

سنگ را بر آن بی اثر میزنم

بر چهره ام دگر رنگی نمانده است

رخ بی رنگ را رنگ سیاهی میزنم

صدایم در سرای بی کسی ناید به گوش

غصه ام را با خون دل هم میزنم

مانده ام تنها در این دنیایه پوچ

میدانم عاقبت ،خود را دار میزنم


***قلم از خودم***

قلم زده شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 در ساعته 2:9 توسط من یعنی |

بت پرست

صدایم کن صدایم کن

مرا در رویایت رهایم کن

نگاهم کن نگاهم کن

مرا آواره ی نگاهت کن

فنائم کن فنائم کن

به عشق خود دچارم کن

در این عالم در این دنیا

در این ویرانی دل ها

مرا مست چشایت کن

مرا از من رهایم کن

خدایم شو خدایم شو

وضو ام شو نمازم شو

بیا و در غروب عشق

تو معشوق و طلوع ام شو

مٍی ، پرستم

مست مستم

بود و هستم

هرچه هستم می پرستم

تو را از جان و از دل می پرستم


قلم از خودم


قلم زده شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 در ساعته 1:47 توسط من یعنی میلاد |

مرگ عشق

سلام دوستان
نبودم
درسته نبودم آخه خدمت بودم حالا با یه نوشته از دوران خدمت برگشتم مربوط میشه
به مرگ عزیزم


می خوام یه قصه ای بگم که اولش پر از غمه

آخرش خـــوب مـــیدونم مثله همیشــه ماتمــــه

می خوام دوباره جون بدم من به همه خاطره ها

غرق نگاه تو بشم غرق همه اشاره ها

قصه ی من رو هر کی بشنوه گریش میگیره

دلم داره از این همه صبرو صبوری میمیره

تو رفتی از کناره من خزون شدش بهاره من

تو رفتی از رفتن تو غصه شده نثاره من

جنون تو ثانیه هام تو رو ازم گرفت خدا

ازش دارم کلی گله کرده ما رو از هم جدا

صدام نمیدونم میاد تا در خونت تو بهشت

تقدیر بی تو بودن و همین خدا برام نوشت

اسیر اون نگاهتم همیشه بی قرارتم

همیشه از دست خدا تو حالت شکایتم

تو دست من تو پر زدی تو آسمونا سر زدی

رنگ همیشه قصه رو ، رو دله در به در زدی

عزیز نازنینه من همیشه بهترینه من

بعد تو اشک آه شد نماز وذکر و دینه من

فاصله شد بین نگام تا اون نگاه عاشقت

کاشکی بودم تو این دو روز من پیاده لایقت

منٍ شکسته ، هردمم با یاد تو جون میگیرم

از انتظارت هر دفعه رنگ زمستون میگیرم

همیشه انتظاره تو ،هک شده تویه قلبه من

حداقل یه شب بیا تو یه خواب یه سر به من بزن

هر لحظه تویه پادگان فکر تو ام عزیزه دل

تو این محیط غم زده یه کشتی ام میونه گل

قبله ی من خاک توهه ، ذکر تو رو لبه منه

مگه میشه که قلب من از عشق تو دل بکنه؟

یه روز میام کناره تو یه روز اگه خدا بگه

یه تخت واسم کنار بذار به دژبانا ندا بده

فرشته ها رو میکشم اگه بهت یه تو بگن

اگه به جایه من تو رو به آدمایه نو بدن

نوشته شده در دوران خدمت سربازی

قلم زده شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 در ساعته 19:4 توسط من یعنی میلاد |

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

قلم زده شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعته 4:37 توسط من یعنی میلاد |

حالا چرا؟

بعد از غیبت طولانیمکه به دلایل خصوصی بود

با یه شعر از استاد شهریار از شاعران معاصر برگشتم

امیدوارم خوشتون بیاد

دوستان نظر یادتون نره میسی

ــــــــــــــــــــــــ***************ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ**************ــــــــــــــــــــــــــ

آمدی جانم به    قربانت    ولی حالا چرا؟ 

بی وفا ! حالا که من افتاده ام از پا  چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی   

سنگدل  این زود تر میخواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردایه تو نیست

 

من که   امروز  مهمان  تو ام   فردا چرا؟

 

نازنینا  ما  به  ناز  تو  جوانی   داده  ایم          

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با  ما  چرا؟

 

وه، که با این عمر  هایه   کوته  بی  اعتبار  

 

این همه  غافل  شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

شور فریادم به پرسش سر به زیر افکنده بود   

 

ای لب   شیرین  جواب  تلخ  سر  بالا  چرا؟

 

ای شب هجران ! که یکدم در تو چشم من نخفت  

 

این قدر با بخت خواب آلود  من  لالا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند      

 

در شگفتم من ،  نمیپاشد  ز هم دنیا چرا؟

 

در خزان هجر گل ، ای بلبل صبع حزین 

 

خاموشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا؟


شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر  

 

این  سفر  راه  قیامت میروی تنها چرآ؟

 

 (استاد شهریار)

*من که خیلی لذت بردم از این شعره استاد*

 بیت آخر که اشکمو در آورد

 

           

قلم زده شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 در ساعته 1:27 توسط من یعنی میلاد |

شعر مهربونی

سلام  اینم یه شعر شاد((ترانه)) برایه دوستانی که در خواست کرده بودن .

هر چند که زندگیه من سراسر غمه ولی این  ترانه رو هم سرودم

امید وارم که زندگیه شما بر خلافه زندگیه من شاد باشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر و سرودم تویی

بود ونبودم تویی

زندگی ام توهستی

نور امیدم تویی

رویایه زندگانی

چشمیه روشنایی

قصه ی آشنایی

شب تا سحر میخونم

بدونه تو نمونم

دلم میخواد همیشه

کنار تو بمونم    قدر تو رو می دونم

اسم تو مهربونم       شده ورده زبونم

میاد از ته جونم   میشینه رو زبونم

میخوام تا دنیا دنیاست برایه تو بمونم

کاشکی تو هم کناره من بمونی

یه قصه از شعر و صفا بخونیم 

(قلم از خودم)

قلم زده شده در جمعه دهم اسفند 1386 در ساعته 14:18 توسط من یعنی میلاد |

مسازید سد

غـمي در دل نــــهان دارم چه ســازم؟
کس نــدارد در جــهان خـــبــر ز رازم
راز من راز گـــل شـــقــايق اســـــت
درد من درد دل دقــــايــــــق اســـــت
بلبل دل خـوش به عــطر گــــلهاســـت
گـل گـر چـــيـــده شود بلبل تنهاســـت
گـل و بــلبــل را جـدايـي مـرگ اســت
آنــکه آنــها را جـدا کرد دل سنگ است
ديـوار مســازيــد و مســازيـــد ســـــد
تاکه آن عاشق دل خسته به معشوق رسد
مـرگ لــيـلـي مـــرگ مجــنـــون اســت
مرگ شـيـرين مـــرگ فـــرهـــاد اســت
مـگـذاريد کــــه عـاشـــقان بمـــيرنـــد
راضـي مـشــويــد کـــه غم بــگيــرنــد 

     (قلم از خودم)

قلم زده شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 در ساعته 18:37 توسط من یعنی میلاد |

جدایی و مرگ

ما دوتا با هم بودیم ‌    تو خنده ها

تو شادی ها  توی غم و تو غصه ها

کنار هم شاد بودیم   هیچکی نبود همتای ما

من با تو زنده بودم

برای تو می جنگیدم

اگه یه روزی نبودی  بدون تو می رنجیدم

لحضه شماری هام برای دیدنت

برای لحظه ی خندیدنت

برای دیدن چشات

برای رنگ اون موهات

آخه تو ماله من بودی

چی شد یه هو خسته شدی    دور شدی

مثله یه پنجره بسته شدی

رفتی و من تنها شدم  بدونه تو مُرده شدم

آب شدم     خاک شدم.

اشکی غلتید به روی گونه ام

ز  زندگی من خسته ام

برای پرواز آماده ام 

چشام خیس دفترم خیس 

دگر وقتی برای ماندن نیست

حال نه جای دل تنگیست

بی صدا باید خُفت

باید مُرد

(قلم از خودم)

قلم زده شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعته 21:24 توسط من یعنی میلاد |

دار

در کـــــوچه های شب قدم مــیزنم          در تـــــــــــاریکیِ سرد قدم می زنم

خــــسته وبی کــــس و بی صـــــدا           در اُقـــــــــــیانوس غم قدم می زنم

در تـــــــار و پودِ قلبم نقشی نبود                شیشه ی تنهاییم را سنگ می زنم

شیشه ی تنهاییم گویی زِ آهن اسـت           ســــــنگ را بر آن بی اثر  می زنم

نـــــمــــانده دگر رنگی به چهره ام               صورت  بی  رنگم راِ رنگ   می زنم

صدایم درسرای بیکسی نایدبه گوش          غصه ام را با خونِ دل هم  می زنم

مــــانـــده ام تنها در این دنیای پوچ                 عــــاقبت خود را؛ من ؛ دار میزنم

(قلم از خودم)

قلم زده شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 در ساعته 18:29 توسط من یعنی میلاد |