تبليغاتX
احساس، عشق، دوستی، محبت، اشعار عاشقانه JavaScript Codes
داستان هایه عشقی ، مطلب هایه عشقی ، فراق و جدایی ، مرگ و زندگی
JavaScript Codes

دار

در کوچه های شب قدم میزنم

در تاریکی سرد قدم میزنم

خسته و بی کس وبی صدا

در اقیانوس غم قدم میزنم

در تار و پود قلبم نقشی نبود

شیشه ی تنهایی ام را سنگ میزنم

شیشه ی تنهایی گویی ز آهن است

سنگ را بر آن بی اثر میزنم

بر چهره ام دگر رنگی نمانده است

رخ بی رنگ را رنگ سیاهی میزنم

صدایم در سرای بی کسی ناید به گوش

غصه ام را با خون دل هم میزنم

مانده ام تنها در این دنیایه پوچ

میدانم عاقبت ،خود را دار میزنم


***قلم از خودم***

قلم زده شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 در ساعته 2:9 توسط من یعنی |

بت پرست

صدایم کن صدایم کن

مرا در رویایت رهایم کن

نگاهم کن نگاهم کن

مرا آواره ی نگاهت کن

فنائم کن فنائم کن

به عشق خود دچارم کن

در این عالم در این دنیا

در این ویرانی دل ها

مرا مست چشایت کن

مرا از من رهایم کن

خدایم شو خدایم شو

وضو ام شو نمازم شو

بیا و در غروب عشق

تو معشوق و طلوع ام شو

مٍی ، پرستم

مست مستم

بود و هستم

هرچه هستم می پرستم

تو را از جان و از دل می پرستم


قلم از خودم


قلم زده شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 در ساعته 1:47 توسط من یعنی میلاد |

مرگ عشق

سلام دوستان
نبودم
درسته نبودم آخه خدمت بودم حالا با یه نوشته از دوران خدمت برگشتم مربوط میشه
به مرگ عزیزم


می خوام یه قصه ای بگم که اولش پر از غمه

آخرش خـــوب مـــیدونم مثله همیشــه ماتمــــه

می خوام دوباره جون بدم من به همه خاطره ها

غرق نگاه تو بشم غرق همه اشاره ها

قصه ی من رو هر کی بشنوه گریش میگیره

دلم داره از این همه صبرو صبوری میمیره

تو رفتی از کناره من خزون شدش بهاره من

تو رفتی از رفتن تو غصه شده نثاره من

جنون تو ثانیه هام تو رو ازم گرفت خدا

ازش دارم کلی گله کرده ما رو از هم جدا

صدام نمیدونم میاد تا در خونت تو بهشت

تقدیر بی تو بودن و همین خدا برام نوشت

اسیر اون نگاهتم همیشه بی قرارتم

همیشه از دست خدا تو حالت شکایتم

تو دست من تو پر زدی تو آسمونا سر زدی

رنگ همیشه قصه رو ، رو دله در به در زدی

عزیز نازنینه من همیشه بهترینه من

بعد تو اشک آه شد نماز وذکر و دینه من

فاصله شد بین نگام تا اون نگاه عاشقت

کاشکی بودم تو این دو روز من پیاده لایقت

منٍ شکسته ، هردمم با یاد تو جون میگیرم

از انتظارت هر دفعه رنگ زمستون میگیرم

همیشه انتظاره تو ،هک شده تویه قلبه من

حداقل یه شب بیا تو یه خواب یه سر به من بزن

هر لحظه تویه پادگان فکر تو ام عزیزه دل

تو این محیط غم زده یه کشتی ام میونه گل

قبله ی من خاک توهه ، ذکر تو رو لبه منه

مگه میشه که قلب من از عشق تو دل بکنه؟

یه روز میام کناره تو یه روز اگه خدا بگه

یه تخت واسم کنار بذار به دژبانا ندا بده

فرشته ها رو میکشم اگه بهت یه تو بگن

اگه به جایه من تو رو به آدمایه نو بدن

نوشته شده در دوران خدمت سربازی

قلم زده شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 در ساعته 19:4 توسط من یعنی میلاد |

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

قلم زده شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعته 4:37 توسط من یعنی میلاد |

حالا چرا؟

بعد از غیبت طولانیمکه به دلایل خصوصی بود

با یه شعر از استاد شهریار از شاعران معاصر برگشتم

امیدوارم خوشتون بیاد

دوستان نظر یادتون نره میسی

ــــــــــــــــــــــــ***************ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ**************ــــــــــــــــــــــــــ

آمدی جانم به    قربانت    ولی حالا چرا؟ 

بی وفا ! حالا که من افتاده ام از پا  چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی   

سنگدل  این زود تر میخواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردایه تو نیست

 

من که   امروز  مهمان  تو ام   فردا چرا؟

 

نازنینا  ما  به  ناز  تو  جوانی   داده  ایم          

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با  ما  چرا؟

 

وه، که با این عمر  هایه   کوته  بی  اعتبار  

 

این همه  غافل  شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

شور فریادم به پرسش سر به زیر افکنده بود   

 

ای لب   شیرین  جواب  تلخ  سر  بالا  چرا؟

 

ای شب هجران ! که یکدم در تو چشم من نخفت  

 

این قدر با بخت خواب آلود  من  لالا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند      

 

در شگفتم من ،  نمیپاشد  ز هم دنیا چرا؟

 

در خزان هجر گل ، ای بلبل صبع حزین 

 

خاموشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا؟


شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر  

 

این  سفر  راه  قیامت میروی تنها چرآ؟

 

 (استاد شهریار)

*من که خیلی لذت بردم از این شعره استاد*

 بیت آخر که اشکمو در آورد

 

           

قلم زده شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 در ساعته 1:27 توسط من یعنی میلاد |

شعر مهربونی

سلام  اینم یه شعر شاد((ترانه)) برایه دوستانی که در خواست کرده بودن .

هر چند که زندگیه من سراسر غمه ولی این  ترانه رو هم سرودم

امید وارم که زندگیه شما بر خلافه زندگیه من شاد باشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر و سرودم تویی

بود ونبودم تویی

زندگی ام توهستی

نور امیدم تویی

رویایه زندگانی

چشمیه روشنایی

قصه ی آشنایی

شب تا سحر میخونم

بدونه تو نمونم

دلم میخواد همیشه

کنار تو بمونم    قدر تو رو می دونم

اسم تو مهربونم       شده ورده زبونم

میاد از ته جونم   میشینه رو زبونم

میخوام تا دنیا دنیاست برایه تو بمونم

کاشکی تو هم کناره من بمونی

یه قصه از شعر و صفا بخونیم 

(قلم از خودم)

قلم زده شده در جمعه دهم اسفند 1386 در ساعته 14:18 توسط من یعنی میلاد |

مسازید سد

غـمي در دل نــــهان دارم چه ســازم؟
کس نــدارد در جــهان خـــبــر ز رازم
راز من راز گـــل شـــقــايق اســـــت
درد من درد دل دقــــايــــــق اســـــت
بلبل دل خـوش به عــطر گــــلهاســـت
گـل گـر چـــيـــده شود بلبل تنهاســـت
گـل و بــلبــل را جـدايـي مـرگ اســت
آنــکه آنــها را جـدا کرد دل سنگ است
ديـوار مســازيــد و مســازيـــد ســـــد
تاکه آن عاشق دل خسته به معشوق رسد
مـرگ لــيـلـي مـــرگ مجــنـــون اســت
مرگ شـيـرين مـــرگ فـــرهـــاد اســت
مـگـذاريد کــــه عـاشـــقان بمـــيرنـــد
راضـي مـشــويــد کـــه غم بــگيــرنــد 

     (قلم از خودم)

قلم زده شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 در ساعته 18:37 توسط من یعنی میلاد |

جدایی و مرگ

ما دوتا با هم بودیم ‌    تو خنده ها

تو شادی ها  توی غم و تو غصه ها

کنار هم شاد بودیم   هیچکی نبود همتای ما

من با تو زنده بودم

برای تو می جنگیدم

اگه یه روزی نبودی  بدون تو می رنجیدم

لحضه شماری هام برای دیدنت

برای لحظه ی خندیدنت

برای دیدن چشات

برای رنگ اون موهات

آخه تو ماله من بودی

چی شد یه هو خسته شدی    دور شدی

مثله یه پنجره بسته شدی

رفتی و من تنها شدم  بدونه تو مُرده شدم

آب شدم     خاک شدم.

اشکی غلتید به روی گونه ام

ز  زندگی من خسته ام

برای پرواز آماده ام 

چشام خیس دفترم خیس 

دگر وقتی برای ماندن نیست

حال نه جای دل تنگیست

بی صدا باید خُفت

باید مُرد

(قلم از خودم)

قلم زده شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعته 21:24 توسط من یعنی میلاد |

دار

در کـــــوچه های شب قدم مــیزنم          در تـــــــــــاریکیِ سرد قدم می زنم

خــــسته وبی کــــس و بی صـــــدا           در اُقـــــــــــیانوس غم قدم می زنم

در تـــــــار و پودِ قلبم نقشی نبود                شیشه ی تنهاییم را سنگ می زنم

شیشه ی تنهاییم گویی زِ آهن اسـت           ســــــنگ را بر آن بی اثر  می زنم

نـــــمــــانده دگر رنگی به چهره ام               صورت  بی  رنگم راِ رنگ   می زنم

صدایم درسرای بیکسی نایدبه گوش          غصه ام را با خونِ دل هم  می زنم

مــــانـــده ام تنها در این دنیای پوچ                 عــــاقبت خود را؛ من ؛ دار میزنم

(قلم از خودم)

قلم زده شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 در ساعته 18:29 توسط من یعنی میلاد |

گل بي وفاي من

                          گل بي وفاي من

وقتي براي اولين بار ديدمت

 

عشقت به دلم نشست

 

شدم عاشق صدات مهرت به دلم نشست

 

اون شب مهتابي رو يادت مياد ؟

 

با تو گفتم راز دلمو

 

گفتم كه عاشقت شدم

 

به عشق تو بنده شدم

 

با ديدنـت زنـده ش‍‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ـدم

 

يادم آيد كه تو هم خنديدي و

 

گفتي: منم عاشقت شدم

 

از اون شب

 

تو شدي گل من منشدم گلدونه تو

 

گل من يادت مياد

 

گفتي با توام هميشه

 

ريشه هام از دل تو جدا نميشه

 

وقتي اون روز باغچه رو ديدي

 

ريشه هات لرزيد تو دلم

 

اون شب شوم رسيد

 

شب بد با رعد و برق

 

هوا داشت گريه ميكرد

 

شايد به بخت بد من

 

اره گلم آسمون از دل تو خبر داشت

 

ميدونست دل تو هوايه باغچه رو داشت

 

منو كُشتي امّا خدا كنه زنده باشي

 

تويه باغچه تا ابد پاينده باشي

 

حالا اين گلدون سرد ديگه داره ميميره

 

بادل شكسته واسه تو اي نوا رو مي خونه

 

گل بي وفايه من خدا حافظت باشه

      

( قلم از خودم)                                                   

 

قلم زده شده در دوشنبه دهم دی 1386 در ساعته 12:35 توسط من یعنی میلاد |

پنجره

                                               

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

قلم زده شده در دوشنبه دهم دی 1386 در ساعته 12:25 توسط من یعنی میلاد |

قسم

قسم خورم به بود تو بهانه ام وجود تو

قسم خورم به نام تو به کام دل سلام تو

 

اگر پرندهء دلم پگاه صبح    فسرده شد

به یاد خاطرات تو مهر به دل سپرده شد

 

خزان رسید بازهم   بهار رهسپار شد

باز اراده یار شد باز هوس بدار شد

 

پای پای ماندنی .وظیفه ام نماندن است

صدا صدای خواندنی.وظیفه ام نخواندن است

قلم زده شده در سه شنبه ششم آذر 1386 در ساعته 17:34 توسط من یعنی میلاد |

شکوفه ي بي گناه

نگارا عمري در فراق وصالت به واسطه ي تيشه بر ستون زدن طپش قلبم را زنده نگه داشتم

تا روزي ميعادگاه من و تو باشد بي آنکه شعله ي آتش خرمن نگاهم در شب کوير آرزوهاي بلند

ذهن کوچکم حتي براي لحظه اي کم سو شود .

تا ابد به روي قله ي خيال انتظار ميکشم

محبوب من در فراقت شمع اميد سوسو ميزند و بلکه به حاله فناست

عزيز من شاهد باش پرپر شدن هزاران شکوفه ي بي گناه درخت جوانيم را که نگاه تو را

طلب ميکند و سرود عشق را تلاوت ميکند

از سر مهر رسول. چشمانت را گسيل کن براي اين ديوانه

پرده ها را لمس کنيد شايد نمايش برپاست در وراي آن.اي کاش همچنان بي خبر بودم

بياد دارم فراموشي ديروز را وقتي که از کوچه ي بي خبري رد مي شدم

آه اي فرياد درخت هاي پوسيده ي قديمي با دهکه ي کوچک قلبم چه کردي؟؟؟؟؟

<<((ميدوني عاشقي سخته))>>

قلم زده شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعته 11:49 توسط من یعنی میلاد |

اشعار

    عمری است که با باده و می واله و مستیم 


     ما   می زدگان  با  سر زلف    عهد ببستیم 


     هرگز   نرود    از    سر   ما    خاطر   دلدار 


     زیرا   که   فقط   آن   بت   عیار     پرستیم

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

                       عشق آمد وازعشق تو مستیم

 

                       عشق آمد وما  عشق  پرستیم

 

                       عشق آمد و از   قید   برستیم

 

                       عشق آمد وما دل به تو بستیم

                    »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

          جان من  ای مهربان  در دست توست

 

               این دل عاشق که دادی مست توست

 

               عاشقان  را  یار و  دلبر  جز  تو  نیست

 

               گردش  انگشتشان بر شست  توست

                      

قلم زده شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعته 11:34 توسط من یعنی میلاد |

شهد

                         هرگز  ره  عقل  و  زهد   را  طی نکنم

 

                          نالم  چو  نی   و گوش  به  هر نی  نکنم

 

                          یک جرعه ای  از شهد لبت  می خواهم

 

                         خواهم  می  و از خلق  طلب  می   نکنم

قلم زده شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعته 11:32 توسط من یعنی میلاد |